فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )
134
كليات ( فارسى )
بگشاى لبت به خنده ، بنماى * از لعل ، تو گوهر شبافروز زنهار ! از آن دو چشم مستت * فرياد ! از آن دو زلف كينتوز چون زلف ، تو كج مباز با ما * از قد تو راستى بياموز 1285 ساقى بده ، آن مى طرب را * بستان ز من اين دل غماندوز آن رفت كه رفتمى به مسجد * اكنون چو قلندران شب و روز در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى اى مطرب عشق ، ساز بنواز * كان يار نشد هنوز دمساز دشنام دهد بجاى بوسه * و آن نيز به صد كرشمه و ناز پنهان چه زنم نواى عشقش ؟ * كز پرده برون فتاده اين راز 1290 درپاش كسى كه سر نيفگند * چون طرهء او نشد سرافراز دربند خودم ، بيار ساقى * آن مى كه رهاندم ز خود باز عمريست كز آرزوى آن مى * چون جام بماندهام دهنباز گفتى كه : بجوى تا بيابى * اينك طلب تو كردم آغاز در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى ساقى ، بده آب زندگانى * اكسير حيات جاودانى 1295 مى ده ، كه نمىشود ميسر * بىآب حيات زندگانى هم خضر خجل ، هم آب حيوان * چون از خط و لب شكرفشانى گوشم چو صدف شود گهر چين * زان دم كه ز لعل در چكانى شمشير مكش بكشتن ما * كز ناز و كرشمه درنمانى « 1 » هر لحظه كرشمهاى دگر كن * بفريب مرا ، چنان كه دانى 1300 در آرزوى لب تو بودم * چون دست نداد كامرانى
--> ( 1 ) در 9 ازين ببعد نوشته شده است .